چند روزی از جلسه سوم شیمی درمانی می گذره من هم امتحان جامع رو دادم
خودم که نمی فهمیدم چی می گم ولی داورها پسندیدن و مارو به جمع کاندیداهای دکترا اضافه کردن
یادم می آد با یکی از داورها که خانوم بود شوخی کردم و همون باعث شد باقی داورا که آقا بودن کلی بخندن و احتمالا به خاطر همون منو قبول کردن ولی خانومه کلی سوال پرسید تا مثلا تلافی کنه
بگذریم
جلسه سوم شیمی درمانی در واقع آخرین سری داروها از نوع اف ای سی بود خیلی بدنشو ضعیف کرد تقریبا یک هفته ای خستگی مطلق داشت. خوشبختانه این سری از یه قرص های خاصی استفاده کردن که دیگه بالا نیاورد و جایی خوشحالی داشت.
خدایا شکرت که مارو هم با این چیزها، این دم عیدی خوشحال کردی
گفتم عید، یادم اومد که امسال سخت ترین عید زندگیم بود
ما تقریبا دو ساله که کاناداییم و من بخاطر درسا نتونستم برگردم ایران. شاید باورتون نشه توی این مدت بغیر از دلتنگی برای خونواده تقریبا هیچ وقت دلم نخواست که برگردم ولی عید امسال یه چیز دیگه بود آرزو می کردم که الان ایران بودم
می دونم شاید خندتون بگیره که من این حرفهارو می زنم ولی هیچ جای دنیا نمی شه حال و هوای عید رو مثل خیابونهای ایران حس کرد. اون تنگهای بلور پر ماهی گلی، سینی های سبزه گنارشون، بچه هایی که دست پدر مادرشونو می کشن توی خیابون تا بسمت ماهی ها حرکت کنن. لذتی توی اینها بود که هیچ جای دیگه دنیا وجود نداره حتی توی آزادی و آرامش و زندگی بدون استرس اینجا
می دونم الان دارید فکر می کنید که این یارو خوشی زده زیر دلش ولی تا اینجا برای مدت طولانی زندگی نکنید متوجه نمی شید. چند وقت اول زندگی اینجا بخاطر تازگیش و تفاوتهای ساختاری که داره خیلی جذابه و وقتی با ایران مقایسه می کنی با اون همه فشار و بگیر بگیر و اون احمقهایی که می خوان دین شون رو بکنن توی خشتکت ، هیچ وقت نمی خوای برگردی ایران ولی بعد از چند سال، دیگه این چیزها رو نمی بینی و فقط دلت می خواد توی خیابونهای مملکتت قدم بزنی
خودم که نمی فهمیدم چی می گم ولی داورها پسندیدن و مارو به جمع کاندیداهای دکترا اضافه کردن
یادم می آد با یکی از داورها که خانوم بود شوخی کردم و همون باعث شد باقی داورا که آقا بودن کلی بخندن و احتمالا به خاطر همون منو قبول کردن ولی خانومه کلی سوال پرسید تا مثلا تلافی کنه
بگذریم
جلسه سوم شیمی درمانی در واقع آخرین سری داروها از نوع اف ای سی بود خیلی بدنشو ضعیف کرد تقریبا یک هفته ای خستگی مطلق داشت. خوشبختانه این سری از یه قرص های خاصی استفاده کردن که دیگه بالا نیاورد و جایی خوشحالی داشت.
خدایا شکرت که مارو هم با این چیزها، این دم عیدی خوشحال کردی
گفتم عید، یادم اومد که امسال سخت ترین عید زندگیم بود
ما تقریبا دو ساله که کاناداییم و من بخاطر درسا نتونستم برگردم ایران. شاید باورتون نشه توی این مدت بغیر از دلتنگی برای خونواده تقریبا هیچ وقت دلم نخواست که برگردم ولی عید امسال یه چیز دیگه بود آرزو می کردم که الان ایران بودم
می دونم شاید خندتون بگیره که من این حرفهارو می زنم ولی هیچ جای دنیا نمی شه حال و هوای عید رو مثل خیابونهای ایران حس کرد. اون تنگهای بلور پر ماهی گلی، سینی های سبزه گنارشون، بچه هایی که دست پدر مادرشونو می کشن توی خیابون تا بسمت ماهی ها حرکت کنن. لذتی توی اینها بود که هیچ جای دیگه دنیا وجود نداره حتی توی آزادی و آرامش و زندگی بدون استرس اینجا
می دونم الان دارید فکر می کنید که این یارو خوشی زده زیر دلش ولی تا اینجا برای مدت طولانی زندگی نکنید متوجه نمی شید. چند وقت اول زندگی اینجا بخاطر تازگیش و تفاوتهای ساختاری که داره خیلی جذابه و وقتی با ایران مقایسه می کنی با اون همه فشار و بگیر بگیر و اون احمقهایی که می خوان دین شون رو بکنن توی خشتکت ، هیچ وقت نمی خوای برگردی ایران ولی بعد از چند سال، دیگه این چیزها رو نمی بینی و فقط دلت می خواد توی خیابونهای مملکتت قدم بزنی
No comments:
Post a Comment