Sunday, January 31, 2010

کفن سه تیکه


بانو صبح رو با گریه و ترس از مرگ شروع کرد
هرچقدر براش دلیل و برهان آوردم و زبون ریختم افاقه نکرد که نکرد
دمدمای ظهر یکی از دوستاش زنگ زد باهم رفتن خرید وقتی برگشت تقریبا قضیه رو برای چند دقیقه ای یادش رفته بود
چه حس خوبیه حس بی دردی
...
بعد از ظهر دوباره شروع کرد به خوندن مطالب یه احمقی راجع به سرطان و مرگ
دوباره زد زیر گریه که من دارم می رم
این دفعه فهمیدم چطور باید باهاش صحبت کنم
بهش گفتم قبل از اینکه بمیری زنگ بزن از ایران برات کفن سه تیکه تبرک شده بفرستن ضمنا خودت چند بار خیرات بپز ببر پخش کن که من حوصله ندارم بعد از مرگت از این کارها بکنم
خیلی سخت بود ولی اینها رو گفتم
گریه اش بند اومد و همیجوری منو نگاه می کرد.

No comments:

Post a Comment